تبليغاتX
پيمان نامه - آیا می شود که آن سحرگاه هیچ وقت از راه نیاید ؟

اردوی کودکان زندان ارومیه ، بهار 1388

معصومیت علی همچون هزاران کودکی که همه روزه در کنارمان میدوند ، می خندند و شادمانه زندگی می کنند شیرین و بی مثال است  اما او هر روز تجربیاتی متفاوت از آنچه که کودکان هم سن و سالش در پارکها و خانه هایشان درک میکنند، لمس می کند .

علی و چند کودکی که به همت بنیاد کودک و انجمن حمایت زندانیان ساعتی را در اردوگاه معلم اروميه توانستند برای اولین بار جهان را به شکل دیگری لمس کنند ، ساکن بند نسوان زندان مرکزی ارومیه هستند.

تعجب نکنید این کودکان مرتکب خطایی نشده و هنوز دستان کوچکشان که حتی توانایی حمل یک سیب بزرگ را هم ندارند، دستانی گناه کار نیستند.

اما این کودکان با همین دستان کوچک و چشمان معصوم هر روز به جای تجربه آغوش گرم خانواده با انتظار سرد مادرانشان برای اعدام شریکند ، این کودکان هر روز به جای شنیدن صدای بازی همسالانشان در پارکها تنها با ضجه های زنانی روبرویند که ... . این کودکان زندانی اند.

تصور سحر گاهی که قرار است علی را از مادرش برای اجرای حکم جدا کنند برایم بسیار هولناک است ، اما علی شاهد صحنه ها و لحظه های هولناک تری نیز خواهد بود آنگاه که به او از پدرش خبر خواهند داد ، پدر معتادي که قصد فروش علی را داشت و شاید به همین دلیل توسط مادرش کشته شد.

آیا می توان به زمان دستور توقف داد تا علی هیچگاه چنین روز هایی را تجربه نکند ؟ آیا می توان روزی را دید که علی نیز همچون هزاران کودک دیگر در کنار مادرش شادمانه و بیرون از دیوار های زندان می دود ؟ 

دوستان بنیاد کودک تمام مدت از نگاه های خیره این کودکان به اطرافشان در طول راه صحبت می کردند و نگران مسئله آموزش آنها در زندان بودند. آقای احمد زاده مدیر عامل انجمن حمایت زندانیان ارومیه این اردو را آغاز گر برنامه های تفریحی کودکان ساکن زندان که از این پس انجام خواهد شد می دانست.

چه خوب که لا اقل از این پس می توان سرنوشت گره خورده این کودکان زندان را با خنده و بازی رنگ آمیزی نمود.

اما آیا می شود که آن سحرگاه هیچ وقت از راه نیاید ؟

+ نوشته شده در دوشنبه هجدهم خرداد 1388ساعت 13:35 توسط پیمان غنی زاده |